تبليغاتX
آشنا




















آشنا

اجتماعی،فرهنگی،ادبی

بالاخره در تاریخ ۱۵/ ۵/ ۱۴۸۸پس از یکصد سال شهرستان کازرون(دارقوزآباد فعلی)دارای  شهر دار شد،آن هم بهترین ویگانه ترین و رویایی ترین شهردار.تعجب نکنید ماجرا رو براتون میگم:

اونطوری که توی تاریخ نوشته شده آخرین شهردار کازرون شخصی بوده بنام حاصل عسکری،که بنا به دلایلی استعفا می دهد،بعد از آن شورای شهر آنزمان دربدر دنبال شهردار میگردد وبه هر کسی سمت شهرداری را پیشنهاد میدهند، ناز می آید وقبول نمی کند،۳۰ سال به همین منوال گذشت وکسی پیدا نشد،تا اینکه استانداری فارس شهرستان کازرون آنزمان را ایالت خود مختار معرفی کرد،وبعد از آن بود که بعضی از مردم به کارهای زیر دست زدند:


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 10:9 توسط مجتبی امیریان| |

دو سه شب پیش تصمیم گرفتم یه سری بزنم به بهشت زهرا(جاتون خالی عجب بهشتی بود) از خونه پیاده اومدم تا بهشت زهرا،(البته راه خیلی دور نبود) قبل لز ورودی شیخ امین الدین یه بوی بدی به مشامم خورد،نگاه کردم دیدم به به در سمت چپم یک جوی هست که مانند آبشاری کوچک به پایین میریزه و بیشتر شبیه یه لجنزاره،وبوی تعفن میده. سریع از اونجا گذشتم و آمدمسر ورودی بهشت زهرا تا نگاه کردم به نمازخانه و دفتر وغسالخانه زَهره تَرک شدم(از بس که تاریک بود)به خودم نیاوردم،پیش خودم میگفتم نترس،خانه قبر از اینجا تاریکتره.

با ترس ولرز رفتم تا رسیدم به گلزار شهدا(تنها جایی که یه روشنایی مناسب داره)،فاتحه ای خوندیم و رفتیم که بریم سر قبر آشنا ها،اما نمیشد آخه قبر چند تاشون زیر درختای نارنج بود که از کمترین نوری برخوردار نیست.


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 18:20 توسط مجتبی امیریان| |

بالاخره بعد از نزدیک دو ماه اومدم کازرون،اما اینبار مثل دفعات قبل نبود. اون شور و حالی که دفعات قبل داشتم رو اینبار نداشتم،دفعات قبل یه دوستی بود که تا میومدم کازرون زود زنگ میزدم میگفتم کجایی،که اونم یا میگفت :خونه ام،یا میگفت مسجد امام صادق(ع) ام،یا میگفت توی حسینیه بنی هاشمی نشسته ام،ومنم میرفتم پیشش.

اینبار تا رسیدم کازرون ناخود آگاه دستم رفت به سمت موبایل وشماره اون دوست رو گرفتم،که یهو یادم اومد که باید قطع کنم،چون دیگه اون دوست گوشی رو برنمیداره.


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 10:22 توسط مجتبی امیریان| |

چند مدت پیش با چند تا از دوستان رفتیم پارک،بعد از اینکه یه یک ساعتی نشستیم،گفتیم بلندشیم قدم بزنیم،در حین قدم زدن که داشتیم باهم صحبت میکردیم،یهویه صدایی اُومدکه میگفت:آقا،آقا

وهمینین موقع بودکه یکی از دوستان نقش برزمین شد،چشمتون روز بد نبینه دیدیم که یه دختر خانمی با سر و وضعی عجیب ،سوار بر اسکیت،ازپشت به این دوست ما برخورد کرد،البته دختره هم کوچک نبود ویه ۱۷،۱۸ سالی داشت،بعد هم گفت:ببخشید و رفت. ما هم که نمی تونستیم چیزی بهش بگیم،بعد که اومدیم جلوتردیدیم که انگار از این مدل آدمای اسکیت سوار(چه پسر،چه دختر) اونم در سنین مختلف  حتی ۱۷،۱۸ساله زیاده.


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 16:29 توسط مجتبی امیریان| |

عجب دنیاییه،بعضی ها جوری زندگی میکنن که انگار تا آخر دنیا میخوان زنده بمونن،انگار اصلا قرار نیست عزرائیل به سراغ اونها بره. شاید، بلکه حتما توی زندگی روز مره به این جور افراد برخورد کردین،هرکدومشون به یه صورتی غافل شدن ودنیا رو چنان دو دستی چسبیدن که انگار قصد رها کردنش ندارن.به نمونه های زیر توجه کنید:

۱ـ یه نفر رو می شناسم که بخاطر ۲۰۰متر زمین بی ارزش از ۳۰نفر از بستگانش شکایت کرده. 

۲ـیه حاجی مسجدی رو میشناسم که ماهی دو میلیون وهشتصد هزار تومن نزول میگیره البته با یه حبه قند(کلاه شرعی).

۳ـیه نفر رو میشناسم که بعنوان سرپرست یتیمان برادرش اموال اونها رو بالا کشیده وحاضر به برگشت اموال نیست.


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 23:29 توسط مجتبی امیریان| |

این مطلب رو توی یه سایت دیدم،به نظرم جالب اومد،گفتم عین مطلب رو بذارم توی وبلاگ تا دیگران هم استفاده کنن،بخصوص اونایی که همه چیز رو میخوان بصورت علمی قبول کنن وبه اموری که باید بصورت تعبدی قبول کرد، اعتقادی ندارن.

چگونه یك حدیث، اینشتین را شگفت‌زده كرد؟!

جریان خواندنی: چگونه یك حدیث، اینشتین را شگفت‌زده كرد؟!

اصل نسخه این رساله اكنون به لحاظ مسایل امنیتی به صندوق امانات سری لندن (بخش امانات پروفسور ابراهیم مهدوی) سپرده شده و نگهداری می‌شود...

ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 1:3 توسط مجتبی امیریان| |

دو سه روز پیش یکی از دوستان زنگ زد٬بعد از احوال پرسی ازش پرسیدم :چرا دو سه ماهه وبلاگت رو بروز نکردی؟ اونم لب به گلایه وشکایت باز کرد٬ومشکل خودشو اینطور بیان کرد

که من به صورت منظوم براتون میگم٬البته اگه اشتباه نکنم اون قسمتی که تکرار میشه رو قبلا یه جایی دیدم.


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 19:33 توسط مجتبی امیریان| |

هرچی که جلوی خودم رو گرفتم که چیزی در این مورد ننویسم٬نشد.به خودم گفتم چند روزی صبر کن این مشکل هم درست میشه٬مسئولین مربوطه اینقدر نفوذ ودرایت دارند که در کمترین زمان این مشکل رو برطرف کنند .اما الآن دیگه داره دیر میشه وخبرموثقی نسبت به حل این مشکل به گوشم نخورده.

جریان اشغال سید حسین(ببخشید جدا سازی مدیریت امامزاده)رو میگم٬بعضی ها خوب فکری کردن٬ پیش خودشون گفتن زمان که بگذره اهالی منطقه سرد میشن ویادشون میره٬مثل خیلی چیزای دیگه که به فراموشی سپرده شد. فوقش چند نفری هم اگه چیزی گفتن یا چیزی نوشتن بهشون محل نذارین تا خودشون از رو برن.اما بقول آن بزرگوار:


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 20:2 توسط مجتبی امیریان| |

   معتقدم که میشود با زبان شعر مشکلات را به گونه ای مطرح کرد که هم تاثیر خود را بگذارد وهم کسی که مخاطب شعر است ناراحت نشود٬البته نکته ای که مهم است اینکه طرف مقابلت نکته سنج باشد ومطلب را بگیرد وگرنه تاثیری نخواهد گذاشت.

در هر صورت تصمیم گرفته ام تا آنجا که امکان دارد بعضی مسائل را با زبان شعر(ترجیحا طنز)برای عزیزان بیان کنم.                      

                               خوش خیال

عزیزان کازرون باغ و بهار و بوستان  دارد                       دلی بی درد ورویی سرخ وقلبی شادمان دارد


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 3:12 توسط مجتبی امیریان| |

سلام بردوستان عزیز

متاسفانه امروزصبح خبردار شدم که وبلاگ آشنا حذف شده٬ریشه یابی کردم ومتوجه شدم که در اثر یک سهل انگاری رمز آن لو رفته وکسی آنرا حذف کرده است٬که البته اورابه خدا واگذار میکنم.ولذا مطلب آخرم را دوباره برایتان مینویسم.

این شعر حاوی اسامی بعضی از وبلاگ های کازرون است

تقدیم به وبلاگ نویسای عزیز


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 22:38 توسط مجتبی امیریان| |


Design By : Night Skin